گاهي دنيا با تمام بزرگيش برايت كوچك مي شود و با تمام وسعتش براي تو و دلواپسي هايت جايي ندارد . آن وقت تو مي ماني و تو و ديگر هيچ ...! تصميم مي گيري براي خودت دنيايي بسازي و مي سازي !
بعد هم همين دنياي كوچك تمام دلخوشيت مي شود . جايی دنج و آرام و به دور از تمام هياهوهاي روزمره ، تا تنها دمي چند از روزمرگي ها رهايت كند .
آجر آجر روي هم مي چيني و دنيايت را با چه لذتي بنا مي كني و هر روز بيشتر و بيشتر دلبسته اش مي شوي و فكر مي كني مي تواني اينجا دنياي آرام خودت را داشته باشي فارغ از تمام هويت هاي دست و پا گير شناسنامه اي !
غافل از اينكه عده اي ( البته فقط عده اي و نه همه ) قانون دنيايت را به هم مي ريزند و دنياي تو را هم به همان هياهوي بيرون مبتلا مي سازند و آنقدر اسم و قيافه ات برايشان اهميت پيدا مي كند كه فراموش مي كنند اينجا دنياي كوچك توست و آنجا را تنها به اميد دست يافتن به آرامش ساخته اي و آنقدربه حاشيه هاي خسته كننده و ... مي پردازند كه دنياي كوچك تو را هم به سمت دنياي پر آشوب بيرون مي كشانند و آنقدر ادامه مي دهند تا دنيايي راكه باتمام وجود بنا كرده اي را بگذاري و بگذري .
دوستان مهربان !
روزی كه اين دنياي مجازي را بنا كردم به آن اميد بود تا جايگاه امني باشد كه رهگذر فارغ از هر هويت و اسم و رسم ديگري خستگي ها و دلزدگي هايش را بر آن جاري سازد . اما آنقدر از قول اين و آن حرف ها و حديثها شنيدم كه اينجا خود بار غمي مضاعف بر غمها و غصه هايم شد
بگذريم ؛
حرف ها زياد است و حوصله ها تنگ .
و اما اين هم از آخرين برگ سفر رهگذر.
حال و در پايان از همه دوستان كه چندي با رهگذر همسفر شدند و هرگز فراموشش نكردند تشکر می کنم .
همواره پيروز و سربلند باشيد ./
هفدهم مرداد ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و هشت
رهگذر تنها
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388 توسط تنها | لينك ثابت
|
امروز كه مشغول مطالعه بودم بر حسب اتفاق كار بسيار زيبايي رو از استاد عزيز نصرت رحماني خواندم كه زيبايي فوق العاده اي داشت . نتونستم به راحتي از كنارش بگذرم بنابراين اون رو توي اين پست نوشتم تا شما دوستان هم از خووندن اون لذت ببريد .