تبليغاتX
ادبي
مي مانم با تو تا ابد تا خود تو....

انگار

 قرن هاست

 كه چشمهايم را

 بر قاب پنجره آويخته ام

و سالهاست تنها دلخوشي ام

قاصدكهايي است كه هر بهار

با دست باد

به سويت فرستادم

نتها نشاني ات

عكسي است

كه خنده هاي روي لبش

ترك برداشته اند...

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط تنها | 
دانم که از هزاره های تکفیر می آیی

مبادا هذیان واژه ات بوی غم دهد!!!

و زخمه هایت طعم مهجور داد !!!

نگویمت نسوز

بسوز !

اما با شعله های سبز

تا باورهای مقوایی را نسوزانی 

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط تنها | 

كي اشكاتو پاك مي كنه شبا كه غصه داري

دست رو موهات كي مي كشه وقتي منو نداري

برگ ريزوناي پاييز كي چشم به رات نشسته

از جلو پات جمع مي كنه برگاي  زرد و خسته

كي منتظر مي مونه حتي شباي يلدا

تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط تنها | 
چه سخت است

نداشتن تو

و چه سخت تر نشنیدن صدایت : چکاوک من

حالا اینجا خدا را به شب قسم داده ام

و به ستاره ی  صبحش

که اگر مجالی بود

دلتنگی ام را از زبان صبا به تو برساند

و می دانم رجعتم به سوی تو

رجعت به سمت سعادت است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط تنها | 

اينجا هوا ابري است ،‌آنجا را نمي دانم .

اينجا شده پاييز ،آنجا را نمي دانم .

اينجا فقط رنج است ، آنجا را نمي دانم .

اينجا دلي تنگ است ، آنجا را نمي  دانم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط تنها | 

ببين شكسته ام دوباره عهدم را !

ببين دوباره قلم به دست دارم از تو مي نويسم !!

مي بيني دوباره مانده ام غرق بين تو و همه آنچه كه خاطره اي از توست بين تو همه آن روزهاي خوب با تو بودن .

اما ببين نازنين چه گيج مانده ام !

ببين حالا كه مي خواهم دوباره از تو بنويسم مانده ام كه از تو و روزهاي خوب بودنت بنويسم يا از روزهاي دربه دري و نبودنت!

تو بگو! كدام را بنويسم از آن روزهايي كه گوشه دنج آن چهار گوش خالي مأمنمان بود يا از اين روزهاي بي تو كه هيچ جا ، جاي آرامشم نيست؟!

از آن روزهايي كه گرمي دستان مهربان تو سردي زمستاني ام را بهاري مي كرد . يا از اين روزهايي كه در هرم گرماي تابستان هم ، دستهايم بي تو  سرد سرد است ؟!

از آن روزهايي بنويسم كه در اوج سكوتي محض در كنار هم مي نشستيم و نگاه گره خورده امان زبان گوياي عشق بود . يا از اين روزهاي بي تو بودن كه چشمهایم به دنبال همان نگاهي كه سرشار از حرفهاي  ناگفته بود همه جا را مي كاود؟!

بگو نازنيم بگو!

كدام را بنويسم كه بداني هنوز هم براي آمدنت بي تابم !

بگو از كدام روز بنويسم به عمق تنهايي ام پي خواهي برد ؟!

كدام را نازنين ؟!

كدام را بنويسم كه بداني وسعت ويراني ام چقدر است؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط تنها | 

امشب اتاقم از عطر تو سرشار است

كاش مي شد بنويسم چرا...!

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط تنها | 

دلمو بردي باز ازم ديگه چي مي خواي

دارو ندارم مال تو ديگه چي مي خواي

برو بذار بسوزم با بي كسي هام

بروبذار بمونن دلواپسي هام

هيچي نپرس فقط برو

ولي فراموشم نكن

 

اگه يه روز ورق زدي دفتر خاطراتتو

يادت بياد قلب منو مي شينه چشم به راه تو

آره برو ولي بدون اينجا يكي مي مرد برات

باور نكردي عشقشو هر چه قسم مي خورد برات

مي  ري برو ولي فقط اينو يادت باشه عزيز

اشك زلالتو جلو چشم غريبه ها نريز

 

برو بذار بسوزم با بي كسي هام...

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط تنها | 

امروز آمدم چرايش را هنوز خودم هم نمي دانم از در و ديوارآنجا خاطره هاي آن ايام مي ريخت هنوز! اگر چه تو نبودي و جاي تو خالي بود اما نقطه نقطه اش از يادت سرشار بود . آمدم بين آن همه چشم حسود تا همه خاطره ها را مرور كنم !

اگر چه هنوز هم نگاه حسودي مانع از ديدنم بود اما همه را با تمام وجود نگريستم چرا كه همه طرحها ثانيه ها و لحظه هاي زيبايي را به من يادآوري كرد .بين آن همه طرح ،‌ طرح دختر تنها اگر چه زيباترين طرح بود اما بيش از همه مرا شكست...

خطي را به پاس همه خوبي هاي جاودانه ات به يادگار گذاشتم .

و حال در آستانه ي رفتنت به خدا مي سپارمت.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط تنها | 

جه سخت مي گذرند لحظه هايم بي تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط تنها |